منوچهر خان حكيم

155

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

امّا شمسه گفت : ما هم [ ش ] « 1 » اشتياق صحبت شما داريم ، امّا اينجا نمىشود . تيرك گفت : اى جان و عمر من ! اگر خواهى الحال اين جماعت را پراكنده كنم و لحظه‌اى با تو عيش نمايم . اين بگفت و عيّاران را هركدام به طرفى فرستاد . بندخانه را خلوت كرده ، شمسه آمد كه بنشيند . تيرك بيتابانه آمد كه دست در گردن او كند . شمسه گفت : اى سرهنگ ! بوسه بى مى و مزه صفايى ندارد . من خود از آن توام ، امّا جامى چند بخوريم كه حجاب برداشته شود . پس تيرك از جا جسته گفت : به جان منّت دارم ، دست [ دراز ] كرده يك ميناى مى اعلا از طاقچهء بندخانه برداشت ، گردن مينا را گرفت كه ساقى شود . شمسه گفت : اى سرهنگ ! جايى كه من باشم ، ساقىگرى به شما نمىرسد ، كه تيرك مينا را بوسيده به دست بانو داد و گفت ؛ فرد اگر ليلى تويى ، مجنون توان بودن * و گر ساقى تويى ، مى مىتوان خوردن پس شمسه بانو گردن مينا را گرفته ، ساقى شد . جامى كه به تيرك مىداد به چابكى داروى بيهوشى در ميانش مىريخت . آن حرامزاده چنان محو جمال بانو شده بود كه اگر خنجرى بر او مىزدند خبردار نمىشد . چون چند جام در ميان ايشان ردّ و بدل شد ، دارو كار خود كرد . تيرك بيهوش شده ، بر زمين نقش بست . شمسه رو به برق كرده گفت : اى سرهنگ ! برخيز كه وقت خلاص كردن عبد الحميد است . برق قدم در بندخانه نهاده ، آن شهزاده را از قفس بيرون آورده با يكديگر متوجّه باغ شدند . همان شب را به عيش ( 96 ) و عشرت به سر بردند . على الصباح عبد الحميد و برق متوجّه كنار دريا شدند . چون به كنار دريا رسيدند ، كشتى طلبيدند و به كشتى نشسته ، بر روى آب روان شد . چون وقت چاشت شد به قرب آن جزيره كه قبل از اين مذكور شد رسيدند . چون چشم كشتيبان بر آن جزيره افتاد ، شروع به فرياد كردند و گفتند : اى جوان ! اين جزيره‌اى [ است ] كه ديو زرّين‌تن در اين جزيره ساكن است و صد سال است كه كسى از ترس ديو در اينجا عبور نمىكند ، رفتن [ به ] اين جزيره به خون خود سعى كردن است ؛ كه عبد الحميد او را تسلّى داده روان شدند .

--> ( 1 ) . كذا .